تبليغاتX
Best Wishes

Best Wishes

No One Else

بي عنوان براي يكي..

دوست داشتم يه پــــوف درست و حسابي مي كردم و گرد و غبار اين بلاگ رو مي فرستادم به ناكجا آباد..

اما ديگه كار از كار خيلي وقته كه گذشته؛ اينجا مثل اسمش متروك شد و رفت!

هميشه تو دنياي واقعي دوست داشتم يه جايي مثل اسم اينجا زندگي كنم؛ يه كلبه؛ تو دل طبيعت؛ متروك..!

خودم و خودم و خودم!! شايد فكر كني مغرورم؛ اما.. هر چي بگي، باز هم؛ بهشت من اينجاست..

خطابم تويي كه واسم نظر گذاشتي هــــي روزگار؛ نه هيچ كس ديگه!

آره.. واقعا هي روزگار؛ واقعا آه از دست اين روزگار! مسير زندگيم رو عوض كرد..

مسيري كه مي شد تهش تو باشي؛ من باشم؛ يه كلبه ي متروك تو دل طبيعت باشه!! بهشت من باشه..

شايد بهشت تو يه چيز ديگه، يه جاي ديگه بود كه اين نشد..

شايد من تو بهشت تو جايي نداشتم!

به اين فكر كن كه شايد نوشتن تو اينجا واسم خيلي سخت بوده باشه بعد از اين همه مدت..

به اين فكر كن و دليلش!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 16:2  توسط Atefe  | 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

پ ن: هستم ... ولی غریب! سراغم رو نگیرید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:20  توسط Atefe  | 

The End

 

 

همونی که همه می دونن!

 

نمی دونم به خاطر چی می تونه باشه!

 

یه حرف تکراری که زدنش نمی تونه سخت باشه.! مگه نه؟!!

 

می خوام تعطیلش کنم!

 

همون حرفی که خیلی ها زدن و الانم ادامش!!!

 

کرکره رو می خوام بکشم پایین!!!

 

آقایون...خانوما!!!

            

                   فعلا تعطیله!!!

 

    edited:

 

یکی به اسم: ن  نظر داده بود!

     من که نفهمیدم کی بودش!

 

 

                          

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 2:6  توسط Atefe  | 

+ کلبه متروک یک ساله شد...!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 2:6  توسط Atefe  | 

فریاد صدا!

 

صدایت می کنم با سکوتی سنگین تر از فریاد!

 

ببین...مرا می شناسی.!؟  مرا دیده ای.!؟

 

صدایم را بشنو! صدای هق هق شبانه های بی صدایی است!

 

نگاهم در نگاهت گره خورده است!  اما مرا نمی بینی!

 

گونه هایم غرق خجالت عاشقانه هایت شده اند!

 

اما تو بی تفاوت از کنارم می گذری!

 

من تو را می پرستم و تو غرق در خدای خویشی!

 

مرا ببین! اگر بخواهی می بینی!  اما تو بی تفاوت...

 

فریاد صدایم بی صداست...

 

می شنوی...    اما نه صدای مرا!

 

من بی تو لحظات دلواپسی های غریبانه را می گذرانم!

 

اما تو با دیگری مهربانی و با من ...!

 

این بار مرا ببین...   

 

         شاید بشناسی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 21:12  توسط Atefe  | 

هیچی ندارم بگم!

فعلا با امتحان ها درگیرم

تازه درس های اختصاصیمون شروع شده

خدا به خیر بگذرونه که روز فاینال کلاسم هم با یکی از امتحان هام یکی شده

واسم دعا کنید!

شرمنده نمی تونم بیام به همه ی دوستان سر بزنم!

(در هر صورت من که کار خودمو می کنم و نت هم میام ولی...)

فعلا...تا بعد از امتحان ها!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 22:4  توسط Atefe  | 

 

+  وقت امتحاناست مارو بی خیال شین تا یه مدت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:55  توسط Atefe  | 

 

مهتاب يادآور عشق است

و تکرار دلدادگي و مهر

در پس مهتاب

و نمايانگر گرماي زندگي!

مهر و مهتاب

همان گرماي عشق

در زندگي است

و روايت آن تکراري است

از تازگي ها

با نيم نگاهي متفاوت!

 

پ.ن۱: عیدتون مبارک منتهی با یه خورده تاخیر

پ.ن۲:  ID من هک شده (عیدی سال 86 بود)

پ.ن۳: این ID جدیدم هست:         belenieta

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 2:40  توسط Atefe  | 

 

لحظه اي گوش جان سپاريم !

به زيبا ترين ترنم زندگي

ترديد نکنيد...

اين صداي پاي يک عاشق است!

عاشقي که

     با کفش هاي غمگين عشق

            گام بر ميدارد!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 23:56  توسط Atefe  | 

ای نوا گر بی صدا ترین فریاد ها

می شنوی؟

صدایت می زنند!

از عمق بی وجودی احساس

از پرتگاه غم به سوی فریاد

پس بشنو!

صدای آواز بی نقطه را

صدای سکوت که در هر دم و هر جا می نوازد

باد شتابان می رود

کجا...

   اندیشیده ای؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:10  توسط Atefe  | 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن تر از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزهای دگر

سایه ای زامزوها دیروزها

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 6:4  توسط Atefe  | 

 

 

محرم اومد !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 0:27  توسط Atefe  | 

سلام

امروز وقتی رفتم و وبلاگ دوستم رو باز کردم دیدم که یک بازی رو شروع کرده

یک بازی که من هم جزء شرکت کننده هاش بودم

بازی از این قراره:

اول توسط یک نفر به بازی دعوت می شی.

بعد باید پنج تا از خصوصیات خودت رو بنویسی.

و در آخر هم پنج نفر از دوستانت رو که وبلاگ دارن به بازی دعوت می کنی.

من شروع می کنم:

۱.اولیش اینه که من تو خونه دو تا جایگاه دارم که مواقع خاصی میشه منو اونجا پیدا کرد.یکیش پشت بومه برای وقتایی که دلم می گیره و یکی دیگشم پشت پنجره ی اتاقمه که معمولا شبها ماه نگاه های سنگینمو از پشت اون تحمل می کنه.

۲.دومیش اینه که هر وقت بارون می باره من هر کجا هستم و در هر موقعیتی هستم باید برم زیرشو حدودا یه نیم ساعتی واستم. حالا می خواد مهمونی باشه (تراس رو که خدا ازمون نگرفته) یا می خواد سر کلاس درس باشه (باز هم می شه گفت خدامحوطه رو که ازمون نگرفته)...

۳.سومیش اینه که به قول خودمون (منظورم جمع دوستان و آشنایان هستش) من آدم پایه ای هستم.اصولا تو هر کاری با همه هم عقیده میشم و ساز مخالف نمی زنم. و اگه هم ساعت ۲ بعد از نصفه شب بگن بهم بلند شو بریم بیرون می رم.

۴.چهارمیش اینه که بچه ی زود جوشی هستم و معمولا با همه و دوستان و آشنایان زود جور میشم و به قول خودمون زود پسر خاله میشم (البته نه از نوع مضمن و خطرناکش) خلاصه اینکه خون گرمم.

۵.پنجمیشم اینه که زود عصبانی نمی شم.یعنی اصولا دوست ندارم عصبانی بشم وبیشتر سعی می کنم این اتفاق برام پیش نیاد. ولی از روزگار همه چیز بر میاد و گاهی اوقات هم که عصبانی می شم (که حدودا هر چند سال یه بار پیش میاد)دیگه عصبانی شدم دیگه...

 

خب من نوبت خودم رو بازی کردم

جا داره که از دوست خوب و عزیزم فروغ (سقف سکوت) تشکر کنم

و

آخرین مرحله ی بازی پنج نفر از دوستان رو به بازی دعوت کنم .

دوستان خوبم :

 

۱.یکی مثل خودت (سکوت حیرت)

۲.حامد (سقف نمـــور)

۳.رضا یغمائی (هیچکس)

۴.تنها (تنهایی یه عاشق)

۵.شادی (متروک)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 4:33  توسط Atefe  | 

در دور دست ترین فاصله ها

در جایی لا به لای بیشه های بلند

میان آسمان و زمین

زندگی یافت می شود

زندگی!

به سر سبزی پونه های کنار جوی آب

به آبی چشمان آهویی گریزان ز فلک

و به گرمی دستان فرشته ای در باد

      زندگی یافت میشود...!!

 

                              کسی خریدارش نیست؟!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:45  توسط Atefe  | 

 

غمی بر دل نداشته باش !

پائیز نخواهد ماند تا ابد !

بهاران می رسد ...

نمی خواهی؟

پنجره را باز کن ...

از پشت پرده ای سبز به درخت بنگر !

     

            بهار خواهد بود ... تا ابد !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:13  توسط Atefe  | 

خداوندا...!

بر آنی رحم فرما که از هراس عشق می میرد...

و عشق را به نام عشقی برتر که نمی شناسد پس می زند!

پ.ن۱ : به قول دوستمون پدر این درس و مدرسه بسوزه که نمی ذاره بچه ها بیان نت !

پ.ن۲ :شرمنده اگه همه با خبر نمی شن یا به کسی سر زده نمیشه !

پ.ن۳ : اگه بخواین یه جایی برین که لیاقتش رو ندارین چه جوری خودتون رو آماده می کنین؟! مثلا پیش آقامون : کربلا

پ.ن۴ :نیازمند راهنمایی !!!؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 20:3  توسط Atefe  | 

سکوی کنار پنجره خاک گرفته است...

آخر مدتهاست به انتظار کسی آنجا نشسته ام !

علفچه های لا به لای سنگ فرش ها خشکیده اند...

آخر مدتهاست به انتظار کسی آنجا نایستاده ام !

روزنامه ها روی هم تلمبار شده اند...

آخر مدت هاست به انتظار کسی آنها را نخوانده ام !

       ...!

        مدت هاست به آئینه ی دلم می نگرم که نوشته است :

  

                          انتظار قدغن...!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 17:26  توسط Atefe  | 

و باز تنهایی و سکوت

صدای بغض    هق هق گریه    کلبه ی متروک

نمی دانم از کدامین فصل    از کدامین یار    از کدامین بهار

نشان از بی نشان گمشده ی دیرین بگیرم !

خدایا رو به درگاهت نشستم .

مدد کن تا تک و تنها نمیرم !

در این تنهایی مطلق    در این سکوت جان فرسا !

منم اینجا    منم تنها     منم تنها تر از غم ها !

کمک کن    تو کمک کن    تا میان بار این غم ها نمیرم

دوباره فصل پائیر و دوباره دل شکستن ها

دوباره عشق یار و دوباره دل گسستن ها

کمک کن در میان کلبه ی متروک من نمیرم

کمک کن در کنار یار

                            با عشق،دوباره جون بگیرم !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:41  توسط Atefe  | 

وجدانم به من گفت :

                   "دشمنت را دوست بدار"

من اطاعت کردم و ...

                      بر خود عاشق شدم !

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 16:18  توسط Atefe  | 

سلام !

حال من خوب است !

و ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیلی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند !

با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه دل کسی در سینه بلرزد،و نه این دل ناماندگار بی درمانم !

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم سال پر بارانی بود !

خواب باران و پائیز نیامده را دیدم !

دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی،باران ببارد !

اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگیست !

رفتی پیش از آنکه باران ببارد !

می دانم دل من همیشه پر از هوای تازه ی باز نیامدن است !

انگار که تعبیر همه ی رفتن ها هرگز باز نیامدن است !

بی پرده بگویمت !

چیزی نمانده است،من ... ساله خواهم شد !

گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است !

می خواهم تنها بمانم،در را پشت سرت ببند !

بی قرارم.می خواهم بروم.می خواهم بمانم !

هذیان می گویم.نمی دانم !

نه عزیزم...

نامه ام باید کوتاه باشد !

ساده باشد،بی کنایه و ابهام !

پس از نو می نویسم ...

           

               سلام.حال من خوب است !

                         

                                      اما تو باور نکن...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 7:41  توسط Atefe  | 

 

قلب آدمی فریاد کمک بر می آورد...

روح آدمی به لابه از ما می خواهد آزادش کنیم...

اما ما اعتنایی به این فریاد ها و استغاثه ها نداریم...

زیرا نه می شنویم و نه می فهمیم...

از طرفی آدمی را که می شنود و می فهمد...

دیوانه می نامیم و از او می گریزیم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:14  توسط Atefe  | 

  

محبوبم،اشک هایت را پاک کن...!

زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده...

و ما را خادم خویش ساخته...

موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما را ارزانی می دارد...

اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر...

زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم...

و برای آن عشق است که رنج نداری،تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:19  توسط Atefe  | 

من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت...

اگر پیش از به زبان آوردن آن مرگ مرا دریابد...

فردا آن را به زبان می آورد...

زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد...

من آمده ام تا در شکوه و روشناییِ عشق و زیبایی،زندگی کنم...

من اینجایم،زنده...

مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند...

اگر آنها چشمانم را در آورند...

من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد...

اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند...

من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت...

که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان...

و اگر هوا را از من دریغ کنند...

من با روحم زندگی خواهم کرد...

زیرا روح خواهر عشق و زیبایی است...

من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم...

روزهایی خواهند آمد که آنچه من اکنون در خلوت خویش انجام می دهم...

در پیشگاه مردم،آشکار و باب خواهند شد...

و آنچه من امروز با یک زبان می گویم...

فردا آن را با زبان های گوناگون باز خواهد گفت...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 13:29  توسط Atefe  | 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید...

هر چند راهش سخت و ناگوار باشد...

هنگامی که با بال هایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید...

گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند...

وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید...

گر چه ممکن است صدایش رویا هایتان را پراکنده سازد...

عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد...

همان گونه که شما را می پروراند،شاخ و برگتان را هرس می کند...

همان گونه که از قامتتان بالا می رود،به زمین فرو میرود و ریشه هاتان را میلرزاند...

عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند...

می کوبدتان تا برهنه تان کند...

سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند...

آسیابتان می کند تا سپید شوید...

ورزتان می دهد تا نرم شوید...

آن گاه شما را به آتش سرخ خود می سپارد...

تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 13:1  توسط Atefe  | 

به يکديگر عشق بورزيد اما از عشق بند مسازيد...:
بگذاريد عشق دريايي مواج باشد در ميان سواحل روح شما...
با هم بخوابيد و برقصيد و شادمان باشيد...
اما بگذاريد هر يک از شما تنها باشد...
همچون سيم هاي عود که تنها هستند...
گر چه با يک نغمه به ارتعاش در مي ايند...
دل هاي خود را به يکديگر بدهيد اما نه براي نگه داشتن...
زيرا تنها دست زندگي شايسته است دل هاي شما را نگه دارد...
در کنار يکديگر باستيد اما نه بسيار نزديک به يکديگر...
زيرا ستون هاي معبد جداي از هم مي ايستند...
و درخت بلوط و درخت سرو در سايه ي هم نمي بالند...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:21  توسط Atefe  | 

به نام او،به نام خدای محمد(ص)،خدای علی(ع)،و خدای فاطمه(س)...

به نام بی همتا،به نام آفریدگار مهر،با قلبی سرشار از عشق به ایزد...

آغاز میکنم،هر آنچه باید...هر آنچه هست و هر آنچه نیست...

دومین روز در سومین ماه فصل تابستون...

تو یه همچین روزی یه دختری به دنیا اومد...

دختری که با اومدنش آخرین عضو خانواده تعیین شد...

اسم اون دختر رو عاطفه گذاشتند...

یه بچه ی شیطون که از دیوار راست هم بالا میرفت و کسی از دستش آسایش نداشت...

با اسباب بازی هم میونه ی خوبی نداشت...

عروسک و لگو و پازل،همشون براش حکم یه دنیای محدود رو داشتند...

یا در حال خاک بازی بود،یا آب بازی...

یا میرفت فضولی تو کار این و اون که این چیه و اون چیه...

یا در حال خراب کاری تو وسائل خواهر یا برادر بزرگ ترش بود...

خلاصه واسه خودش شیطونی بود...

ولی زمونه آرومش کرد و پر و بالشو شکست و شد اینی که الان میبینید...

حالا دیگه عاطفه اون دختر شر و شیطونی که همیشه باعث شور و نشاط خاصی تو خونه بود بزرگ شده...

بزرگ شده و خیلی چیز هارو از این زمونه ی بی وفا یاد گرفته و معنی خیلی چیزهارو فهمیده...

واسه من یه سال دیگه هم گذشت...

یه سال از تاریخ تولدم دور شدم و یه سال به تاریخ مرگم نزدیک...

الان وقتی با خودم فکر میکنم حسرت یه چیزی رو میخورم...

کاش همون بچه ی شر و شیطون کوچولو می موندم...

ای کاش عاطفه بزرگ نمیشد و تو همون افکار بچه گونش می موند...

 

امروز تولدمه...شاید یه روز خاص...شایدم یه روز عادی مثل بقیه ی روزها...مثل همون روزهایی که صبح میشه از خواب بلند میشیم،شب میشه و دوباره می خوابیم...عادیه عادی..و تنها چیزی که میشه از این روزهای عادی فهمید گذشت زمانِ...

چه زود گذشت...

وقتی بر می گردی و پشت سرتو نگاه می کنی،رد پاهایی رو میبینی...رد پاهایی که فاصله هاشون قدم به قدم کم و زیاد میشه...وقتی رد پاهایی رو میبینی که فاصله هاشون کمه،اون روزایی رو به یاد میاری که چقدر برات سخت گذشته...اونقدر که زیر بار مشکلات داشتی له میشدی و نمی تونستی قدم های بلند برداری،ولی چاره چی بوده،راهی بود که باید میرفتی و بلاجبار قدم بر می داشتی...وقتی هم که رد پا های بلند و با فاصله رو میبینی،یاد روزهایی می افتی که هر قدم رو با شور و نشاط،بلند تر و بند تر بر می داشتی...چه روز های خوبی...دیگه این بستگی به تقدیر و سرنوشت داره که یکی قدم هاش با فاصله و بلند بوده و اون یکی دیگه کم فاصله و کوتاه...

حالا من...

قدم های اول زندگیم رو که میبینم،بلند...

اونقدر بلند که واسه شمردنش وجب کم میارم...

ولی هر چی رو به حالا پیش میرم قدم ها کوتاه میشن...

اونقدر کوتاه که واسه شمردنش لازم نیست پهنای دستم رو باز کنم تا یه وجب درست بشه...

نمی دونم چرا ولی هر چی بوده و هست خواست خدا بوده و ما هم راضی هستیم...

با اینکه امروز تولدمه و میتونه یه شروعی واسه بهتر زندگی کردن باشه...

اصلا برام با روزهای قبل فرقی نداره...

اگر کسل کننده نباشه،شاد تر نیست...

و این بود پست ویژه من...

با اینکه می دونم نمی شه اسمش رو ویژه گذاشت...

ولی چون با بقیه ی پست ها فرق میکرد به نظرم اومد که می تونم اسمشو ویژه بذارم...

               امیدوارم خوشتون اومده باشه...

پاورقی:راستی اینم بگم اون کسی که هفته ی پیش گفتم قراره به دنیا بیاد...خودم بودم...

             شاد باشید...فعلا خداحافظ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 7:15  توسط Atefe  | 

!...May the road rise to meet you

!...May the wind be always at your back

!...May the sun shine warm upon your face

!...And the rains fall saft upon your fields

!...And until we meet again

An old Irish benediction    

پاورقی:امروز پنجشنبه است...تا پنجشنبه ی هفته ی دیگه که یکی قراره به دنیا بیاد من نیستم...در ضمن با اینکه همه دوباره با خبر میشن ولی باز هم میگم.پنجشنبه ی هفته ی آینده یه پست ویژه داریم...ما رو از دعای خودتون محروم نکنید...فعلا با اجازه...!     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 7:33  توسط Atefe  | 

چه شور ها پیوست...

به این شکسته ی بیدار با شکستن خواب...

ستاره بود و رواق روشن شب تاریک...

صدای نبض زمان بود...

صدای بال درخت...

صدای پای نسیم...

صدای نرم غرل های آب در مهتاب...

ستاره را گفتم...:

کجاست مقصد این کهکشان سرگشته...؟

کجاست خانه ی این ناخدای سرگردان...؟

کجا به آب رسد تشنه با فریب سراب...؟

ستاره گفت که...:

      خاموش...!

              لحظه را دریاب...!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 14:17  توسط Atefe  | 

 

بگو که کی می آیی...؟

آن زمان که درختان خفته اند...؟

آن زمان که خزانش می نامیم یا بهار...؟

می گویند فردا...کدام فردا...؟

فردایی که در من توانی نیست...؟جانی نیست....؟

گویند تو را با عشق توان شناخت...

نکند هنوز عاشق نباشم...؟!

می ترسم...

می تر سم از اینکه بیایی و با عشق مجوز عبور دهی...

می ترسم نکند عاشق نباشم و مجوز عبور نگیرم...

می ترسم از اینکه تو بیایی و من مرده باشم...

و آنقدر بذر عشقت را در وجود و با جان پرورش نداده باشم که رستاخیز شوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 14:29  توسط Atefe  | 

 

من از نهایت شب حرف میزنم...

من از نهایت تاریکی...

و از نهایت شب حرف می زنم...

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور...

و یک دریچه که از آن...

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:20  توسط Atefe  |