به نام او،به نام خدای محمد(ص)،خدای علی(ع)،و خدای فاطمه(س)...
به نام بی همتا،به نام آفریدگار مهر،با قلبی سرشار از عشق به ایزد...
آغاز میکنم،هر آنچه باید...هر آنچه هست و هر آنچه نیست...
دومین روز در سومین ماه فصل تابستون...
تو یه همچین روزی یه دختری به دنیا اومد...
دختری که با اومدنش آخرین عضو خانواده تعیین شد...
اسم اون دختر رو عاطفه گذاشتند...
یه بچه ی شیطون که از دیوار راست هم بالا میرفت و کسی از دستش آسایش نداشت...
با اسباب بازی هم میونه ی خوبی نداشت...
عروسک و لگو و پازل،همشون براش حکم یه دنیای محدود رو داشتند...
یا در حال خاک بازی بود،یا آب بازی...
یا میرفت فضولی تو کار این و اون که این چیه و اون چیه...
یا در حال خراب کاری تو وسائل خواهر یا برادر بزرگ ترش بود...
خلاصه واسه خودش شیطونی بود...
ولی زمونه آرومش کرد و پر و بالشو شکست و شد اینی که الان میبینید...
حالا دیگه عاطفه اون دختر شر و شیطونی که همیشه باعث شور و نشاط خاصی تو خونه بود بزرگ شده...
بزرگ شده و خیلی چیز هارو از این زمونه ی بی وفا یاد گرفته و معنی خیلی چیزهارو فهمیده...
واسه من یه سال دیگه هم گذشت...
یه سال از تاریخ تولدم دور شدم و یه سال به تاریخ مرگم نزدیک...
الان وقتی با خودم فکر میکنم حسرت یه چیزی رو میخورم...
کاش همون بچه ی شر و شیطون کوچولو می موندم...
ای کاش عاطفه بزرگ نمیشد و تو همون افکار بچه گونش می موند...
امروز تولدمه...شاید یه روز خاص...شایدم یه روز عادی مثل بقیه ی روزها...مثل همون روزهایی که صبح میشه از خواب بلند میشیم،شب میشه و دوباره می خوابیم...عادیه عادی..و تنها چیزی که میشه از این روزهای عادی فهمید گذشت زمانِ...
چه زود گذشت...
وقتی بر می گردی و پشت سرتو نگاه می کنی،رد پاهایی رو میبینی...رد پاهایی که فاصله هاشون قدم به قدم کم و زیاد میشه...وقتی رد پاهایی رو میبینی که فاصله هاشون کمه،اون روزایی رو به یاد میاری که چقدر برات سخت گذشته...اونقدر که زیر بار مشکلات داشتی له میشدی و نمی تونستی قدم های بلند برداری،ولی چاره چی بوده،راهی بود که باید میرفتی و بلاجبار قدم بر می داشتی...وقتی هم که رد پا های بلند و با فاصله رو میبینی،یاد روزهایی می افتی که هر قدم رو با شور و نشاط،بلند تر و بند تر بر می داشتی...چه روز های خوبی...دیگه این بستگی به تقدیر و سرنوشت داره که یکی قدم هاش با فاصله و بلند بوده و اون یکی دیگه کم فاصله و کوتاه...
حالا من...
قدم های اول زندگیم رو که میبینم،بلند...
اونقدر بلند که واسه شمردنش وجب کم میارم...
ولی هر چی رو به حالا پیش میرم قدم ها کوتاه میشن...
اونقدر کوتاه که واسه شمردنش لازم نیست پهنای دستم رو باز کنم تا یه وجب درست بشه...
نمی دونم چرا ولی هر چی بوده و هست خواست خدا بوده و ما هم راضی هستیم...
با اینکه امروز تولدمه و میتونه یه شروعی واسه بهتر زندگی کردن باشه...
اصلا برام با روزهای قبل فرقی نداره...
اگر کسل کننده نباشه،شاد تر نیست...
و این بود پست ویژه من...
با اینکه می دونم نمی شه اسمش رو ویژه گذاشت...
ولی چون با بقیه ی پست ها فرق میکرد به نظرم اومد که می تونم اسمشو ویژه بذارم...
امیدوارم خوشتون اومده باشه...
پاورقی:راستی اینم بگم اون کسی که هفته ی پیش گفتم قراره به دنیا بیاد...خودم بودم...
شاد باشید...فعلا خداحافظ...